
انسانی که دلش می خواهد همه چیز بداند...
این نوشته، برگیست برای زنده بودن. برای عبور از مشقات تمام اتفاقاتی که چون غبار بر روح و جانمان نقش بسته است . ملالت هایی که در میان تمام اصوات و صور، از دور و نزدیک بر ما گذشت اما خم نیاوردیم، دوتا نشدیم و همچنان امیدوار و بی امید به این بیهودگی عمر ، ادامه می دهیم. چه روزگار، بی پروا بر تمام اوهاممان تاخت. تو گویی بازماندگانی چند از میدان های بزرگی هستیم که باید خبر ماوقع را به گوشه گوشه ممالک تحت اختیار برسانیم و پرچم به دست فریاد برآریم که ایهاالناس ، هاشا که با ما چه ها کردند و چگونه تاختند و چگونه باختند و از ما جز عددی چند نمانده. چه روزها که نگذشت و چه شب ها که برای عده ای صبح نشد. چشم های عده ای هنوز خیره به نقطه ایست که همه چیز آنجا تمام شد و قصه ناتمام ماند. چشم هایی که بر روی یک تصویر هنوز مانده. دست هایی که انتظار گرفتن می کشند و دل هایی که هنوز گره های عاطفی شان مستحکم نشده باز شد. کوه هایی که تراشیده نشده در انتظار فرهاد تا ابد می مانند و عشق هایی که معلول از جنگ به آینده ای مبهم دچار شدند. گنجینه ای از آمال و ارزوهای برباد رفته و ناکام مانده ای در اختیار پروردگار عالمیان است از این سرزمین که نمیدانم اگر قرار باشد چون زینتی به گردن آویزد ، یحتمل از سنگینی آن توان مقاومت سر مبارکش طاق شود. در نهایت اگر قرار باشد با پرسشی این نوشته تمام شود بهتر است بپرسم که چرا؟ ما خستگانیم که دل در گرو هیچ بسته ایم، باشد که از عدم دوباره زاده شویم و چون نوری هرچند کم سو، میلیاردها سال دورتر به چشمان کسی برگردیم. به واقع، دنیا تَیه بود و بی سر و ته... - واقعا خدایا ، یه کنفرانس خبری بزار توضیح بده بالاخره تکلیف ما هم روشن شه، هستی، نیستی، این قسمتای کتیبه رو خودت نوشتی ؟ از کسی کمک گرفتی ؟ این الان سرنوشت بود رقم زدی؟ هر چه خدا خواست همان می شود؟ یه حسی بهم میگه اینجا ها رو دیگه سفید گذاشتی دادی دست شاگردات، وارد نیستن قربونت.
این نوشته، برگیست برای زنده بودن. برای عبور از مشقات تمام اتفاقاتی که چون غبار بر روح و جانمان نقش بسته است . ملالت هایی که در میان تمام اصوات و صور، از دور و نزدیک بر ما گذشت اما خم نیاوردیم، دوتا نشدیم و همچنان امیدوار و بی امید به این بیهودگی عمر ، ادامه می دهیم. چه روزگار، بی پروا بر تمام اوهاممان تاخت. تو گویی بازماندگانی چند از میدان های بزرگی هستیم که باید خبر ماوقع را به گوشه گوشه ممالک تحت اختیار برسانیم و پرچم به دست فریاد برآریم که ایهاالناس ، هاشا که با ما چه ها کردند و چگونه تاختند و چگونه باختند و از ما جز عددی چند نمانده.
چه روزها که نگذشت و چه شب ها که برای عده ای صبح نشد. چشم های عده ای هنوز خیره به نقطه ایست که همه چیز آنجا تمام شد و قصه ناتمام ماند. چشم هایی که بر روی یک تصویر هنوز مانده. دست هایی که انتظار گرفتن می کشند و دل هایی که هنوز گره های عاطفی شان مستحکم نشده باز شد. کوه هایی که تراشیده نشده در انتظار فرهاد تا ابد می مانند و عشق هایی که معلول از جنگ به آینده ای مبهم دچار شدند.
گنجینه ای از آمال و ارزوهای برباد رفته و ناکام مانده ای در اختیار پروردگار عالمیان است از این سرزمین که نمیدانم اگر قرار باشد چون زینتی به گردن آویزد ، یحتمل از سنگینی آن توان مقاومت سر مبارکش طاق شود.
در نهایت اگر قرار باشد با پرسشی این نوشته تمام شود بهتر است بپرسم که چرا؟ ما خستگانیم که دل در گرو هیچ بسته ایم، باشد که از عدم دوباره زاده شویم و چون نوری هرچند کم سو، میلیاردها سال دورتر به چشمان کسی برگردیم.
به واقع، دنیا تَیه بود و بی سر و ته...
- واقعا خدایا ، یه کنفرانس خبری بزار توضیح بده بالاخره تکلیف ما هم روشن شه، هستی، نیستی، این قسمتای کتیبه رو خودت نوشتی ؟ از کسی کمک گرفتی ؟ این الان سرنوشت بود رقم زدی؟ هر چه خدا خواست همان می شود؟ یه حسی بهم میگه اینجا ها رو دیگه سفید گذاشتی دادی دست شاگردات، وارد نیستن قربونت.
برچسب:
نویسنده: علی موسوی