انگار می خواهد چیزی بگوید. درونش را می شود فهمید. پر است از داستان های هزاران نفر که روزی قسمتی از زندگی خود را با او گذرانده اند. انگار دلش می خواست کسی کنارش بنشیند و او لب به سخن باز کند و بگوید هرچه در این سال ها دیده و شنیده است. هر تکه اش هزاران حرف دارد.
گرد و غبار امانش را گرفته. با دستم کمی از خاک ها را کنار زدم. نفس راحتی کشید. جان تازه ای گرفت و راه تنفسش باز شد. اگر چشم داشت حتما پر از برق و ذوق می شد. لبخند پنهانش را میشد فهمید از اینکه مرا دیده و دوباره بعد از مدت ها یکی بر او نشسته و به او تکیه زده.
وقتش رسیده بود که تمام تکه های چوبی قدیمی اش به حرف بیایند و هر یک شروع کنند به تعریف کردن از تمام قصه های تمام و ناتمامی که دیده اند و شنیده اند.
چشم هایم را بستم. آرزو می کردم یکی از همان آدم های قصه های این نیمکت از راه برسد و شروع کند به صحبت کردن. یا اینکه به خواب بروم ودر آن نیمکت به حرف بیاید و برایم تعریف کند. اما افسوس...
+ تو جایزه ای شو که جهان داد به دستم...
+ :)